X
تبلیغات
حَـــــر فهایِ نَگُفتِه

حَـــــر فهایِ نَگُفتِه

حَرفایی که نتونستم به کسی بگم:)

با محبت خار ها گل مي شود..

با عشق گل ها خار مي شوند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 10:59  توسط ...  | 

با محبت خار ها گل مي شود..

با عشق گل ها خار مي شوند....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 10:59  توسط ...  | 

دوستت داشتم..دوستم داشتي 

دوستت داشتم..دوستم داشتي

روز ها خوب بود،اميدي براي زندگي..

زندگي دوست داشتني ، هر لحظه با تو

ولي امروز...

گفتم دوستت دارم....گفتي دوستت ندارم

گفتم حرف نزن،بگذار چشمانت حقيقت را بگويد...

و تو چه بي پروا چشمانت را در اختيارم گذاشتي...

يقين پيدا كردم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 17:52  توسط ...  | 

صاحب این وبلاگ

مُرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 22:44  توسط ...  | 

من خیلی ناراحتم...

نه واسه خودم...

فقط واسه تو...

واسه تو که منو از دست دادی...

واسه تو که ارزشت بیشتر از اونه...

واسه خودم ناراحت نیستم...

میدونم تو لیاقت منو نداشتی...

میدونم ارزشم بیشتر از تو هست..

میدونستم...

ولی به تو وابسته شدم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 19:21  توسط ...  | 

ای خدا بازم غروب جمعه لعنتی

دلم هواتو کرد!!!

چقدر گریه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 21:59  توسط ...  | 

میدونستم!!

میدونستم نمیتونم تو رو فراموشت کنم!!!

چون عاشقتم!!!

تنها عشقمی!!

اما حالا دیگه هر چی زنگ میزنم میشه  میس کال!!

بعدشم هر چه قدر منتظر میمونم زنگ نمیزنی!!

ببین به همین راحتی دلم میشکنه!!

وقتی میبینم با همه دخترا هستی جز من!!

دوست چند ساله!!!

که دیگه قدیمی شده!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 23:8  توسط ...  | 

تا کی دوستت داشته یاشم؟

نا کی هر شب گریه کنم؟

تا کی واسه اذیت کردنم دلت خوش میشه؟

واقعا تا کی؟

بگو میخوام بدونم بلکه امیدوار شدم...!

واقعا شادمهر راست میگه

حالا دیگه دارم حسرت حداقل از دور دیدنتو میکشم

چرا من و اینطوری گذاشتی رفتی؟

چطوری دلت اومد؟

ولی من صورم..تا اخرش منتظرت میمونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 18:4  توسط ...  | 

همه میپرسند

چرا این روزا فقط اهنگ غمگین گوش میکنم؟

میپرسند

چرا برعکس قدیما که حتی یک لحظه هم خنده از صورتم نمی افتاد همش ناراحتم

میپرسند

مگه تو عاشق خندیدن نبودی

میپرسند

چرا همش از ته دل آه میکشی....

.

.

.

نمیدونم چرا؟!!

شاید از بی تو بودنم باشد...

شاید از دوریت باشد؟!

به خدا بی تو زندگی کردن ارزش خندیدن هم ندارد چه برسد به زندگی کردن...



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 18:14  توسط ...  | 

دیگه توی زندگیم...

واسه ی من...

کسی به اسم تو نیست...

مطمعن باش...

اگه به پام هم بیفتی...

دیگه بر نمیگردم...

نه...

نه اینکه دوستت ندارم...

هنوز هم دوستت دارم...

هنوز هم تنها پادشاه قلبم تویی...

هنوز هم میگم:

هیچکس رو اندازه ی تو دوست نخواهم داشت...

ولی تو برو با هر کسی که خوشی....

و من برم با آدمایی که میدونم ناراحتم میکنن...

و تو هیچ وقت برنگرد...

با برگشتنت بیشتر ناراحت میشم....

برو..

و مراقب خودت باش...


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت 9:17  توسط ...  | 

دلم تنگ توست...

قبل از اینکه بروی...

چون طعم تلخ انتظار و بی تو بودن و دل تنگی را کشیده ام...

بار دیگر بی تو بودن را بر من سزاوار نبین...


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 19:44  توسط ...  | 

تو هیچ وقت تنها نمیمونی

ولی من همیشه تنها میمونم

میدونی چرا؟

چون تو یکی مثل منو داری که هیچوقت تنهات نمیزاره

ولی من  یکی مثل تو دارم که همیشه تنهام میزاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 16:12  توسط ...  | 

از اولین روزی که شناختمت دست از دوست داشتنت بر نداشتم.
چیز های مشابهی را میخواستیم،همان شهر،همان آرامش،توی یک تخت تو را بغل کردن و خوابیدن،بعضی وقت ها چیز های احمقانه...
و من برای اولین بار فقط بوی یک نفر را خواستم.
برای اولین بار خواستم دست های کسی را در دستانم بگیرم و با انگشت هایش بازی کنم.
و برای اولین بار خواستم بدونم یک نفر چه طوری میخوابه.
هر روز با اینکه این ها را تحمل میکردم درد هام بیشتر
میشد.
هیچ وقت نفهمیدم چرا دوستت داشتم.
شاید دلیل های زیادی وجود داشت ولی تو هیچ وقت برای من نشدی.
همیشه بین ما نفر سومی بوده.
همیشه موضوع کَسه دیگری بود.
من و تو هیچ وقت ما نشدیم.
وقتی تنها مشکل برای خوشحال بودنمان این بود.
تو هیچ وقت خودت را با من ندیدی.
بعدا با آدم های دو روزی آشنا شدی و به من زجر دادی.
همیشه خواستم بایستم،همیشه منتطرت موندم.
اما تو..همیشه رفتی.
وقتی واقعا میتونستیم خوشحال باشیم تو به من گفتی :ما فقط دوست معمولی هستیم.
برای اولین بار نفر سومی وجود نداشت و من راحت خوابیدم.
برای اولین بار بدون اینکه فکر کنم تو به کَسِ دیگری فکر میکنی سَرَم را روی بالش گذاشتم.
برای اولین بار حسودی نمیکردم.
هنوز هم منتظر بودم تا من و تو ما بشیم.
اما تو...اینو نفهمیدی....
اما حالا باز هم کَسِ دیگری وجود داره، نمیدونم ولی شاید این هم تموم بشه.
با خوشحال بودن تو اذیت میشدم چون من زجر میکشم و روی زمین کشیده میشوم.
اما کاش میشد همانطور که میخواستم تو را دوست میداشتم.
کاش همان قدر که آن آدم های دو روزی را دوست داشتی من را هم دوست داشتی!
کاش میشد میتونستی به من بگی فاصله ها اهمیتی ندارد.
اما نشد..
الان تو هم همین احساسات رو نسبت به دیگری داری!!
چقدر بده بخواهی به جای کسی باشی که حتی او را نمیشناسی...!
واقعا از زندگیت بیرون میام.
اما هنوز هم میخواهم بدانم چه طوری میخوابی.
و هنوز هم میخواهم تو را بغل کنم!
مواظب خودت باش.
خداحافظ عزیزم.
حاقل شانسم را برای با تو بودن امتحان کردم
و چه شانس بدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 21:24  توسط ...  | 

تنها انتقامی که میتونم در برابر درد هایی که برایم متحمل کردی بگیرم

این است که...

خود کشی کنم و دلیلش را به اسم تو بکنم

تا تمام درد ها را در چند دقیقه متحمل بشی

تازه اگر دلت از سنگ نیست


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 0:56  توسط ...  | 

امشب میخوام برم

بعده رفتنم واست یک وصیت دارم

اون لباس سیاهی که من خلی دوسش دارمو واسم بپوش همین

سیاه خیلی بهت میاد


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 0:55  توسط ...  | 

شما هم یکی رو دارید که از ته دلتون دوسش دارید و عاشقشید

ولی به همه میگید ازش متنفرید

با اینکه با کارهایی که اون واسه شما کرده باید ازش متنفر بشید ولی باز هم اونو بخشیدید و

عاشقش شدید؟؟؟

ممن شدیدا اینطوریم:((

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 15:5  توسط ...  | 

خــــ  ـــ ـــیلی بـَــده...

هَمِه بِگَن : اون دیگه رَفتــــ...

بر نمیگَـــردِه...

اُمیدوآر نبـــاشـ..

ولــــــ  ــی من

به تـــــو که نه...

به خُــــــدا اُمیدوآرَم...



+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 17:46  توسط ...  | 

خیلی بده..

نصفه شبی بغض گلوتو بگیره و  دلتنگش بشی...

فکر کنی شاید مثل قدیما...

باز هم یه اس گاه وبی گاه بده و بپرسه حوابی یا بیدار...

ولی باید قبل کنی...

اون هیچوقت ماله تو نبوده

بعضی وقتا فکر میکنی عشق در حونه ی تو رو هم زده

ولی فقط با همحونت کار داشته نه با تو:(((


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 14:27  توسط ...  | 

چه دوستم اشته باشی

و چه از من متنفر باشی

بهم لطف میکنی

چونا گه دوستم داشته باشی

در قلبت هستم

و اگر از من متنفر باشی

در ذهنت هستم

(شکسپیر)

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 16:6  توسط ...  | 

اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.
بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.
بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.
بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.
و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 15:31  توسط ...  | 

چــــــــــرا؟؟

چـــــرا با من اینو کردی؟

من میخوام عاشقت بمونم

و

میخوام تو رو عاشقم کنم

فقط همین


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 0:37  توسط ...  | 

عزیزم! من ادم بسیار با احساسی هستم

اما هر گز فراموش نکن که تنفر هم نوعی احساسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 13:16  توسط ...  | 

الان که وارد این وب شدی این پستو میبینی

میگی:وای چقدر درازه بیخیال یه نظر بزاریم بریم

میتونی نخونی واسم مهم نیست خوندن یا نحوندن تو!!

فقط واسم مهمه که در مورده نوشته هام چی فکر میکنی

دوست ندارم از روی رفع زحمت واسم نظر بدی

اگه اینطوریه پاتو هم نزار تو اینجا

دوست دارم واسه نوشته هام نظر بدین

وقتی میبینم در مورده آپم واسم نظر اومده واقعا خیلی خوشحال میشم
اما اینکه یه نظر بی ربط بزاری واسم از صد تا فحش هم بدتره

امیدوارم منظورمو فهمیده باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 13:15  توسط ...  | 

میروم...

تا زمانی که نبودم را احساس کنی...

میدانم...

شاید این مدت تا ابد نیز طول بکشد...

ولی من از همین امروز برای نبودنت بی بهانه اشک ریختم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 1:13  توسط ...  | 

آهای لعنتی.....با توآم
آره با خود..خودت.....
تویی که این روزها من برات شدم.شما!!!!
خواستم بگم:هنوزم همۀ پیک هامو فقط به سلامتی تو میزنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 15:43  توسط ...  | 

بچه ها اینجا زلزله شده:(((

واسه ما هیچی نشد ولی خیلی تلفات داره خواهش میکنم واسه همشون دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 19:10  توسط ...  | 

شیطونه میگه آدرسه وبو بهش اس بدم بگم همه ی اینایی که اینجا نوشتم واسه ی تو اِ

نفهم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 23:42  توسط ...  | 

عزیزم!!

من مثل اون دختر هایی نیستم که بعد یه ذزه خرف زدن بهت میگن عزیزم نیستم...

ولی الان!

بعد یک سال ...

وقتی که بهم اثبات شد عاشق تو هستم و همه ی اینها از روی هوس نیست...

میخوام بهت با تمام جرعت بگم

عزیزم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 23:25  توسط ...  | 

شنیدم که تو شبهای قدر سر نوشت ادم ها تعیین میشه...

هر شب میشینم و دعا میکنم تا سرنوشتم را با تو بنویسم....

تو رو خدا بگید آمین!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 23:22  توسط ...  | 

به خدا گفته بودم اگه یه بار دیگه هم اس بدی جوابتو نمیدم...

اما نه تنها تو اس

وقتی جلوم هم می ایستی و میخوام روم نیارم باز هم نمیشه..

نیاز دارم به با تو حرف زدن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 17:33  توسط ...  |